خرید بک لینک

نمی نویسی..کسی به تو سر هم نمی زند.. مثلِ کاکتوس های کوچکی که پشتِ پرده دو سه روزی فراموش می شوند. خدا کند که طوری شان نشود. دلم برایشان تنگ شدن است. می خواهم از آن ها دلجویی کنم. خدایا باز هم به من فرصت بده.

نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین ۱۳۹۶لحظه ی ۴:۲۴ ق.ظ توسط ELISH|

برچسب: نویسنده: هستی رستمیان تاريخ: شنبه 17 تير 1396 ساعت: 22:36

اولش می شه گول خورد اما آخرش اگه گول بخوری..این خودت بودیکه خودتُ گول زدی،می دونی؟

می خوام بنویسم..

ناله شم سَر می دما اما نمیتونم..اصلاً از چی بنویسم؟

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۶لحظه ی ۱۱:۲۲ ب.ظ توسط ELISH|

برچسب: نویسنده: هستی رستمیان تاريخ: شنبه 17 تير 1396 ساعت: 22:36

هزاران هزار حال دارم که باید از همه شان بگویم اما بهتر است فقط یه علامت گذاری کنم،الآن حِسی گرفته ام که ناپیداست ..چیزهای ناپیدا سخت وصف می شوند. فکر می کنم قرار است هیچ کاری نکنم.. دارم غذا می خورم، آن هم در این ساعت و امروز را مرور می کنم و دردناکی ای که می توانست داشته باشد.یادم می آید ک

برچسب: نویسنده: هستی رستمیان تاريخ: شنبه 17 تير 1396 ساعت: 22:36

..وَ هر چه می گوییمُ.. می نویسیمُ.. اصرار می کنیم، بی فایده است. خاصِّه احساس می کنی جماعت حرف هایت را نمی فهمند؛ گردن درد می گیری از این همه خَمِش. چاره ای دستِ خودِ بی چاره اَت بده ای، از درونت می شنویُ می روی می نشینی.. سَرِ یک میز، چای می نوشی و باور می کنی قهوه دُرُست کردنت یک غلطِ ز

برچسب: نویسنده: هستی رستمیان تاريخ: شنبه 17 تير 1396 ساعت: 22:36

من دوستی ندارم و ای وای از این روز؛ داشتن اَش غنیمت است و خوشبختی اما نداشتن اَش درد است مرگ. شاید وقتی داری اَش درک نمی کنی که به چه حَد گران مایه و خوش است. بگذار من حالِ بَدَم را با خودم همراه نگاه دارم. این همه حرف ها شده اند شبیهِ نگاشته های پَس و پیش شده ای که دارند مدام بانگ برمی آو

برچسب: نویسنده: هستی رستمیان تاريخ: شنبه 17 تير 1396 ساعت: 22:36

هر بار می آیم.. وسایلِ شعبده ام را پهن می کنم همین جا، همین وسطِ اتاقِ نارنجی اَم و شروع می کنم به وِرد خواندن که یک چیزهایی از انگشتانم بتراود و دُرُست بنشیند روی کلیدهای کیبرد و بشود حالِ جانم را، فهمید. سخت می نویسم و اصلاً انگار..جمله سازی و حرف پردازی اَم بخار شده! حالم عجیب است مثلِ

برچسب: نویسنده: هستی رستمیان تاريخ: شنبه 17 تير 1396 ساعت: 22:36

تا الآن بیدارم دارم مشقِ شبِ فکرم را اصلاح می کنم..

تمامِ امروز به بطالت و کاهلی گذشت. خدا به خیر کند.

نوشته شده در شنبه ششم خرداد ۱۳۹۶لحظه ی ۵:۱۷ ق.ظ توسط ELISH|

برچسب: نویسنده: هستی رستمیان تاريخ: شنبه 17 تير 1396 ساعت: 22:36

چک می کنی هر اَپی را که در تلفنِ همراهت داری و به این فکر می کنی در سال های نه چندان دور(برای من البته) با همه ی سختی ارتباط گیری چه شیرین و بامعنی بود حتی کلامی کوتاه میانِ تو و هر آن کَس که می شد.. . انگار خیلی چیزها با تکنولوژی خیلی هم همراهی،نمی کند.. . چند روزی ست به دنبالِ کمی زندگی

برچسب: نویسنده: هستی رستمیان تاريخ: شنبه 17 تير 1396 ساعت: 22:36

شبِ پیش تا ساعت یازده خوابیده بودم و وقتی بیدار شدم فقط فرصت شد کمی غذا بخورم، با مامی صحبت کنم و پیام هایم را چک کنم. بعدش گوشی به دست تا نزدیک هایِ ساعت پنج بامداد کِش آمد شب من. ساعتِ شش و چهارده بود که چشم هایم،باز شد..خوابِ کوچولویم پَریده بود. آمدم که هم صبح و هم هوای خوب اش را درک کن

برچسب: نویسنده: هستی رستمیان تاريخ: شنبه 17 تير 1396 ساعت: 22:36

دیروز. همان دیروزِ نافرجام. ای کاش دیروزهایم،آن جورکه دیروز گذشت نمی گذشت. می خواستم از آن نیمه ی مغز بگویم که به دیدن،پردازشِ داده های تصویری و بیرون کشیدنِ اطلاعات از دیده ها اختصاص یافته،بنویسم..اما امان! امان از حالی که از اوجِ رو به راهی سر می گذارد به اوجِ خرابی. یادم است می خواستم بگوی

برچسب: نویسنده: هستی رستمیان تاريخ: شنبه 17 تير 1396 ساعت: 22:36

صفحه بندی