نمی نویسی..کسی به تو سر هم نمی زند.. مثلِ کاکتوس های کوچکی که پشتِ پرده دو سه روزی فراموش می شوند. خدا کند که طوری شان نشود. دلم برایشان تنگ شدن است. می خواهم از آن ها دلجویی کنم. خدایا باز هم به من فرصت بده.
نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین ۱۳۹۶لحظه ی ۴:۲۴ ق.ظ توسط ELISH|
برچسب:
نویسنده: هستی رستمیان
اولش می شه گول خورد اما آخرش اگه گول بخوری..این خودت بودیکه خودتُ گول زدی،می دونی؟
می خوام بنویسم..
ناله شم سَر می دما اما نمیتونم..اصلاً از چی بنویسم؟
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۶لحظه ی ۱۱:۲۲ ب.ظ توسط ELISH|
برچسب:
نویسنده: هستی رستمیان
برچسب:
نویسنده: هستی رستمیان
برچسب:
نویسنده: هستی رستمیان
برچسب:
نویسنده: هستی رستمیان
برچسب:
نویسنده: هستی رستمیان
تا الآن بیدارم دارم مشقِ شبِ فکرم را اصلاح می کنم..
تمامِ امروز به بطالت و کاهلی گذشت. خدا به خیر کند.
نوشته شده در شنبه ششم خرداد ۱۳۹۶لحظه ی ۵:۱۷ ق.ظ توسط ELISH|
برچسب:
نویسنده: هستی رستمیان
برچسب:
نویسنده: هستی رستمیان
برچسب:
نویسنده: هستی رستمیان
برچسب:
نویسنده: هستی رستمیان